مير تقي الدين كاشاني

432

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

به ياد حفظ تو سازد حباب را فانوس * به سوى آب برد شمع اگر ز باد پناه و له فى الغزليّات گر مرا گلشن فردوس نشيمن گردد * بىتو از دود دلم تيره چو گلخن گردد برق حسنى كه زبان مَلَك انگيزد دود * او كجا گرد من سوخته خرمن گردد به همين شعلهء حسن ار به چمن بخرامى * هر نهالى شجر وادى ايمن گردد منم آن كشتهء شمشير محبّت كه ز شوق * روح قدس آيد و بر گرد سر من گردد دور از آن روى نكو تلخ حياتى كه مراست * جاى آن است كه گرد سر مردن گردد * * * باز عشق آمد و دل را خبر از زارى داد * ديده را تا به ابد منصب بيدارى داد كاش صبرى دل بىتاب مرا مىآموخت * آن‌كه چندين به تو تعليم جفاكارى داد رشك غيرم ز كمند تو خلاصى بخشيد * آه كاين باده مرا نشئهء هشيارى داد شوق بسيار من و صبر كم و حسن وفا * دل بىرحم تو را خو به ستمكارى داد نكند آرزوى عمر ابد همچو شعيب * هركه جان در ره يارى و وفادارى داد * * * به بدگويى تو را آن كس كه با من سرگران دارد * مرا هم با تو از ناگفتنىها بدگمان دارد نشين اى شوق يك چندى پس زانوى نوميدى * كه رشك صبرِ فرهاد است و غيرت در ميان دارد بيا اى ناله وز تأثير دستى زن به دامانش * كه شوق بىتحمّل پاى بر بنياد جان دارد تغافل تا به كى ، بيگانگى هم غايتى دارد * سرت گردم هنوز اين عشق جاى امتحان دارد ز رشكم تا كُشد گويد حديث صحبت خلوت * به اين هم راضىام كاين حرفها از من نهان دارد